|
(( از آن سو... )) آن دست که چراغی در شب می افروزد ، چشمانت را بر وضوح حقیقتی تار می بندد . خیانت زاده دختران باکره است ، نه روسپیان آواره .
((نامجو اذان می گوید و ندیمان به گلنار می خندند )) عاقلان دیدند و شنیدند و خواندند ، اما باور نکردند. بالاخره پس از آن همه جنجال و هیاهو ، محسن نامجو با انتشار آلبوم جبرجغرافیایی و با بازسازی چند آهنگ قدیمی خود و نیز ارائه تک آهنگ جدیدش (سیم باند) ، پاسخی نچندان روشن اما گویا به منتقدین خویش داد. به هر حال شاید بتوان گفت که آن سایه دست ، طنزی برای فرار از اعترافی بوده است...! گلنار کجایی که از غمت ناله میزند عاشق وفادار ای شیخ تو که خانه به ونکوور می خری ای شیخ حقا که تو از ما بهتری حَیَّ عَلی خَیرِ العَمل... دانلود آلبوم جبرجغرافیایی در یک فایل زیپ و با کیفیت 128k
(( بی تو )) زودتر از آنکه باشی ... رفته ای . من خسته ی پا تا به سر هرگز نبودنت را باور نمی داشتم ، باور دروغهایی که هرگز باورم نبود . اما بود بی آنکه تو باشی ، بی آنکه بشنوم و باور کنم ، و بی آنکه زمین زیر پایم را خالی کند . وتو خالی تر از باور خوابی شدی که باورت ممکن باشد . هرگز برای شنیدن گوشی نمی خواهم و برای دیدن چشمی . افسوس زبانت آغشته ی کلامی ست که خود نمی گویی .
(( یگانه...تو )) هنوز ستاره چشمانت درخشش نمی دانست که نگاهت کردم . هنوز شکوفه لبانت گل بودن را بیگانه بود که خندیدمت . هنوز کلام بر زبانت جاری نبود که سلامت دادم . هنوز دستانت طعم احساس را معنا نبود که گره خوردمش . هنوز نقش تنی بر آغوشت سایه نگستردکه آغشته ات شدم . هنوز عشق با ذهن آدمی غریبه بود که آشفته ات شدم . آری... شاید مادران بکارت زاینده بودکه آنچه دادی ام بکر نه...یگانه بود .
(( من و آن و تو )) آنقدر دلمشغولی بود که به ما سلام هم نرسید . سر نهاده ام بر دیوار عریای شاعر و بی آنکه ضربان نگاهم را تو احساس کنی ، آرزوی یک لحظه ی نگاهم را عکس می گیرند . و آن ... زیباترین تصویری ست که از خود دیده ام ، چراکه حضورت بهانه ای بود برای سرگذاشتن بر شانه ای که نبود . و تباهی ... و تباهی سرنوشتی ست که کلامم را انتظار میکشد ، چراکه ترس مادریست که اینگونه کلمات را آبستن است . و من ... تباه ترین ذره ی این هیچستان ، اینگونه خاطره ات را رازنویسی میکنم .
(( جستجوی مرگ )) آنگاه که مرگ را در کوهستان جستجو می کردم ، هر دره نوید و زادگاه هر پوچی ، و هر لحظه از سقوط قهقهه ای برتمام آنچه که هست . خاطره ی سالهای تنهایی . و زخم هر خیانت بر پیکرم . و بخاطر سالیانی از جنس من ، و بخطر تمام شادی ها از جنس تو بی آنکه بشناسی ام ، مرگ را آرزویی ست بی آنکه تو باشی . که اینک مرگ را آرزویی ست.
(( از دست دادن )) نه برای به یاد آوردن و نه برای فراموشی زنده ایم که از دست بدهیم فقط ... بدست آوردنی در کار نیست . هر فرصتی از دست دادنِ فرصت دیگری است و هر سلام ، خداحافظی چند سال بعد ... کاش آدمی چیزی برای از دست دادن نداشته باشد ... نوشته شده توسط دوست عزیز و مهربانم که بنا به درخواست خودشون نام ایشان را ذکر نمی کنم .
(( مِهر انگشت )) مهربانی دستها را با نگاه به خطوط انگشتان هم می توان فهمید ... دستهایت مهربان است ، خودت هم ندانی مهم نیست ... دستهای مهربانت تنهایی ام را زیباتر میکند . نوشته شده توسط دوست عزیز و مهربانم که بنا به درخواست خودشون نام ایشان را ذکر نمی کنم .
(( آیِ بی آی )) آی ... فریاد زدم عشق را و گفتم آی ... آی ... گوشهایت را سد ... آی ... زدی آی ... آی .. مرا با آغازی یکسان پایانی مانا داده ای ... اِی وای ... آی ... تو ای معشوق از این دست ما قربانی آغاز و پایانیم . آی دل ... آی ... خیال چشمه در آتشفشانِ دل دادگی داری ؟ آی از این ای وایه گویی ها و ناله ها و یاوه ها ... اِی وای ... آ ...
(( هفت سالگی )) هنوز اندیشه ام پاسبان خاطرات بود هنوز خاطره ام ترسِ گذر از خیابان بود هنوز در شامه ام تعفنِ کلاسِ قرآن و خط بود هنوز ترسم سر مشق وعده های غلط بود آن دست که بر گردن هفت ساله ام قلاده شد در راه مدرسه خیالِ همیشه بود آن ناخن که رنگش همیشه در خاطر است آرزوی دیرینِ منِ هفت ساله بود خیال او اگر چه در خاطرم نشسته است تنها دلیل تماشای او گناه بود آن خط که همیشه در حسرتش نوشتم اش؛ " افسوس که من هفت سالَم و او سی ساله بود " آری چه خوب می توان با یاد او نوشت آن زن همیشه در خاطرم فرشته بود ... !
(( حرف آخر )) ببخشید که سکوت میکنم ، ببخشید که حالم را بهم می زنید ، ببخشید ولی زندگیتان را اُق میزنم ، گوشهایم خلاءِدانی هجویات شما شد و خنده هایم به یادتان کوتاه . ببخشید ... آخر ... امّا ... شباهتمان را گریزی نیست . ببخشید ولی خودم را استفراغ می کنم ! ببخش مرا که سکوت میکنم . ببخش مرا ... تو ببخش ... !
(( متولد تیر )) دردواره ی تیر ماهگی زنی آبستن از جنس نبرد و تنهایی و فتح ، فاتح جولانگاه رفیع تنهایی ، متولدی از تصادف تاریکی و نور ...! آرواره ی دردواژه ی بودن شدم . و امروز چونانم که هرگز نبوده ام ، چون انتظار سالروزی که محکومی به اعدام . من آمده استم بی آنکه بدانم و می دانم ، می دانم ، می دانم که چنین آوردگاهی مجذور مطلق تنهایی ست ...!
(( بی مایه )) تأکید بر واژه ی دوستی ، بیان حقیقت بی اعتنایی ست . پیش از آنکه به زبان آوری اش ، خود سمبلی ز آن و غیر آنی ... و ترس ، چفتی ست لبدوز دروازه عشق ... پیش از چیره گی اش ، فریاد زن .
*** پریشانی ات زین سخن ، سببی جز واقعیت تو نیست چرا که سکوتم را بلاهت پداشتی ، و ندانستی و ندانستی و ندانستی که تلخی نگاهم اندیشه غمناک تنهایی بود ...!
(( باران )) نهایت خستگی آغاز فریادم نبود ، آسودگی نبود ، هیچ نبود ، من خیانت خواه جسم خویشم که آزادی ام را سالها با دسیسه قتلی زیسته ام . و در اندیشه دشنام گونه ی انتهای تنهایی ، نفسهای کوتاه خبر ابری تاریک را در آسمان دیدگانم میدهد . اینجا همیشه باران است ...
(( عرش و فرش )) همسو بودن آرزویی ست در خیال مبهم اندیشه ای ، و شعر را زایش سببی چنین از دختران نابالغ و مادران یائسه که آبستنی را حسرت و هراس و واهمه است ، که پنداری تحولی در فراسوی پرده های بکارتی . قطره ای تنها ، گمگشته در صدای بازخورد همراهان ، در سقوط از نیاگارا... آری ... آری ... آری ... این فریادی ست ، این دردی ست ، این غوغایی ست ، که چون من قطره گانی در واهمه ابهت نیاگارا ، هرگز آسمان را ندیدند ... خیالی را در انزوای محقر خویش چشم گشودم ، و رنگین کمانی را خندیدم .
(( سخن فاش )) فاش گویی نه حقیقت ، که از خویشان و خویش گفتن است ، چنانکه گر دهان بگشاید یخی بر تمام تاریخ فوجی یاما نشیند که گویی از ازل بر قامت خویش نه تفته ای بودستی و نه گرمایی . و وهم تنها واقعیتی ست در امتداد طول جغرافیای شهرم ، آنجا که دختری چون فوجی یاما در تب گدازه های ایهام خویش سوزان است ، که گر دهان بگشاید فوجی یاما بر تمام تاریخ یخ باز کند که از سیلابش آیندگان بر قایق زمان حکایت فوجی یاما را باز گریند . فاش گویی حکایت دختری ست چون تو که از اعماق خویش در تب توهم ، خاکستر حقیقت را هرگز از نگاه پسری چون من باور نمیداشت . فاش گویی فروریختن توست از دهان پسری ، فاش گویی نه حقیقت ، که از خویشان و خویش خفتن است...! متولد 17/3/1387 روستای فشخام صومعه سرا ساعت 5:30 بامداد
در پاسخ به دوستان برابری طلب...! این چه جنجالی ست میان ما دو تا بلوا کند این چه قانونی ست که ما را این چنین رسوا کند این اگر قانون آزادی توست ما را چه شد؟ زن نباید این چنین حقش گدایی می کند. گر برابر بودمی زآن خلقت از روز نخست زن چرا با مال و درهم عشق خود عرضه کند؟! ای تو تنها تر ز تنها با که میگویی سخن؟ شاید آن مکتب به روزی با تو شیدایی کند...!
(( برف ))
برف ِ نو، برف ِ نو، سلام، سلام پاکي آوردي ــ اي اميد ِ سپيد راه ِ شوميست ميزند مطرب شنبه چون جمعه، پار چون پيرار مرغ ِ شادي به دامگاه آمد تشنه آنجا به خاک ِ مرگ نشست خامسوزيم، الغرض، بدرود احمد شاملو
(( من و فروغ )) در مردگان خویش نظر می بندیم با طرح خنده ای و نوبت خود را انتظار می کشیم بی هیچ خنده ای ...
(( شَمیل تنهاست )) باز زمزمه شمیل چون کتیبه های حک شده به خون هم باه و پیاله اشک و ماه در گوشهای خفته انسان چیزی نمی خواند به جز ناله نیاز . آشتی کن تو با طعنه لبخند قمریان بر حصار ما که راهی به غیر از مرگ بر ما نموده است؟! آه..... تلخ کامگی ست بر دهان روزگار . بر شاخه های خسته و پیر درخت نه باری جز زجّه های شمیل نشسته است . آواز خون خسته و لا مکان هنوز با چشمهای بسته به باد شمال راهی به سوی تنهایی گشوده است . محمد چهارشنبه 12 شهریور 82 (شَمیل اسمی است منصوب به باد شمالی) |
درباره من![]()
تماس با من گالری قالب آرشیو مطالباسفند 1387دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 دی 1386 آبان 1385 آبان 1384 پیوندها
دانشگاه آزاد عجب شیر/گروه عمران و معماری | |||