تبليغاتX
خط تلخ

خط تلخ

گاه نوشته های محمد رشوند

 

((  آیِ بی آی  ))

 

آی ... فریاد زدم عشق را و گفتم آی ...

آی ... گوشهایت را سد ... آی ... زدی آی ...

آی .. مرا با آغازی یکسان پایانی مانا داده ای ... اِی وای ...

آی ... تو ای معشوق از این دست ما قربانی آغاز و پایانیم .

آی دل ... آی ... خیال چشمه در آتشفشانِ دل دادگی داری ؟

آی از این ای وایه گویی ها و ناله ها و یاوه ها ... اِی وای ...

آ ...

 

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت22:24توسط محمد رشوند | |

 

((  هفت سالگی  ))

 

هنوز اندیشه ام پاسبان خاطرات بود

هنوز خاطره ام ترسِ گذر از خیابان بود

هنوز در شامه ام تعفنِ کلاسِ قرآن و خط بود

هنوز ترسم سر مشق وعده های غلط بود

آن دست که بر گردن هفت ساله ام قلاده شد

در راه مدرسه خیالِ همیشه بود

آن ناخن که رنگش همیشه در خاطر است

آرزوی دیرینِ منِ هفت ساله بود

خیال او اگر چه در خاطرم نشسته است

تنها دلیل تماشای او گناه بود

آن خط که همیشه در حسرتش نوشتم اش؛

" افسوس که من هفت سالَم و او سی ساله بود "

آری چه خوب می توان با یاد او نوشت

آن زن همیشه در خاطرم فرشته بود ... !

 

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت18:20توسط محمد رشوند | |

 

((  حرف آخر  ))

 

ببخشید که سکوت میکنم ،

ببخشید که حالم را بهم می زنید ،

ببخشید ولی زندگیتان را اُق میزنم ،

گوشهایم خلاءِدانی هجویات شما شد و

خنده هایم به یادتان کوتاه .

ببخشید ... آخر ... امّا ... شباهتمان را گریزی نیست .

ببخشید ولی خودم را استفراغ می کنم !

ببخش مرا که سکوت میکنم .

ببخش مرا ... تو ببخش ... !

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت21:47توسط محمد رشوند | |

 

((  متولد تیر  ))

 

دردواره ی تیر ماهگی زنی آبستن از جنس نبرد و تنهایی و فتح ،

فاتح جولانگاه رفیع تنهایی ،

متولدی از تصادف تاریکی و نور ...!

آرواره ی دردواژه ی بودن شدم .

و امروز چونانم که هرگز نبوده ام ،

چون انتظار سالروزی که محکومی به اعدام .

من آمده استم بی آنکه بدانم و می دانم ،

می دانم ،

می دانم که چنین آوردگاهی مجذور مطلق تنهایی ست ...!

 

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت21:21توسط محمد رشوند | |

 

((  بی مایه  ))

 

تأکید بر واژه ی دوستی ، بیان حقیقت بی اعتنایی ست .

پیش از آنکه به زبان آوری اش ،

خود سمبلی ز آن و غیر آنی ...

و ترس ، چفتی ست لبدوز دروازه عشق ...

پیش از چیره گی اش ، فریاد زن .

***

پریشانی ات  زین سخن ، سببی جز واقعیت تو نیست

چرا که سکوتم را بلاهت پداشتی ،

و ندانستی

و ندانستی

و ندانستی

که تلخی نگاهم اندیشه غمناک تنهایی بود ...!

 

+نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت21:14توسط محمد رشوند | |

 

(( باران ))

 

نهایت خستگی آغاز فریادم نبود ،

آسودگی نبود ،

هیچ نبود ،

من خیانت خواه جسم خویشم

که آزادی ام را سالها با دسیسه قتلی زیسته ام .

و در اندیشه دشنام گونه ی انتهای تنهایی ،

نفسهای کوتاه خبر ابری تاریک را

در آسمان دیدگانم میدهد .

اینجا همیشه باران است ...

 

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت7:28توسط محمد رشوند | |