|
(( هفت سالگی )) هنوز اندیشه ام پاسبان خاطرات بود هنوز خاطره ام ترسِ گذر از خیابان بود هنوز در شامه ام تعفنِ کلاسِ قرآن و خط بود هنوز ترسم سر مشق وعده های غلط بود آن دست که بر گردن هفت ساله ام قلاده شد در راه مدرسه خیالِ همیشه بود آن ناخن که رنگش همیشه در خاطر است آرزوی دیرینِ منِ هفت ساله بود خیال او اگر چه در خاطرم نشسته است تنها دلیل تماشای او گناه بود آن خط که همیشه در حسرتش نوشتم اش؛ " افسوس که من هفت سالَم و او سی ساله بود " آری چه خوب می توان با یاد او نوشت آن زن همیشه در خاطرم فرشته بود ... !
|
درباره من![]()
تماس با من گالری قالب آرشیو مطالباسفند 1387دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 دی 1386 آبان 1385 آبان 1384 پیوندها
دانشگاه آزاد عجب شیر/گروه عمران و معماری |